تبليغاتX
حر ف های خودمانی

عقلِ ِانسان مات از درکِ خصالِ ِزینب است

                                                عشق مست از چشمه اشکِ زلال ِزینب است

دین ِاحمد گر که کامل گشت با مهرِ علی

                                               عصمتِ زهرا مکمل از کمال ِ زینب است

اتصال ِ حق میسر نیست بی عشق ِ حسین

                                              راه وصل ِعشق او در اتصال ِ زینب است

 

فرخنده میلاد با سعادت حضرت زینب سلام الله علیها را به همه محبان و شیعیان تبریک می گویم .

زينب عليهاالسلام دختر على و زهرا عليهماالسلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم يا ششم هجرت در مدينه منوره ديده به جهان گشودند.او را ام كلثوم كبرى، و صديقه صغرى مى‏ناميدند و از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهيمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطيبه و عفيفه بود. نسب نبوى، تربيت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصيات و صفات برجسته ساخته بود، طورى كه او را «عقيله بنى هاشم‏» مى‏گفتند معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مى‏كنند، ولى در جريان ولادت حضرت زينب عليهاالسلام والدين او اين كار را به پيامبراسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند. پيامبر صلى الله عليه وآله كه در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنيدن خبر تولد، سراسيمه به خانه على عليه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسيد، آن گاه نام زينب (زين + اب) را كه به معناى «زينت پدر» است‏ براى ایشان انتخاب نمود

سال گذشته پایان اردیبهشت بود از سوریه برگشته بودیم از زیارت حضرت زینب و حضرت رقیه سلام الله علیهما اما هنوزخاطرات بوی عطر مقام سر مطهرامام حسین ع(راس الحسین) و مقام رئوس تعدادی از شهدا کربلا نزدیک قبرستان باب الصغیر ، حلاوت حضور در حرم حضرت ام کلثوم و حضرت سکینه سلام الله علیهما ، طعم آب چشمه زَبدانی  آب شُرب مولایمان حضرت مهدی (عج )، غم واندوه نشسته بر در و دیوار مسجد اموی جایگاه اُسرا کربلا و..... که اگر همه اش را بخواهم ذکر کنم دو پست دیگر لازم دارد ؛در ذهن و جانم مانده است ...

و چقدر بزرگوار است بانوی من، در آستانه میلادشان هدیه زیارت دوباره شان را از خودشان بگیری که در میلاد مادر بزرگوارشان صدیقه طاهره سلام الله علیها آنجا باشی .تاریخ پروازم یک ماه و اندی روز دیگر تا شاید در این یک ماه آدم شوم برای حضور در آن مکان مقدس.

حضرت زیارتشان را  قسمت همه شما دوستان کنند.   

 

لينک ثابت

|+|
نوشته شده توسط امیر حسین طلایی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 10:50

        دعوتتان میکنم به  رباعیاتی از خواجه عبدالله انصاری

       امیدوارم از نکات آموزنده واخلاقی  این اشعار بهره مند باشید.

 

یک دانه ز حق ِ هرکه در گردن توست      آن دانه به نزدیکِ خدا رهزن توست

فردا نَرَهی زدوزخ امروز اگر                 یک موی ز حق ِ دیگری بر تن توست

 

 

یا رب به شراب ِ عشق سرمستم کن         در عشق ِ خودت نیست کن و هستم کن

از هر چه ز عشق ِ خود تهی دستم کن      یکباره به بند عشق پا بستم کن

 

 

تا در ره ِ عشق ِ او مجرد نشوی            هرگز ز خودی ِ خویش بیخود نشوی

دنیا همه بند توست بر درگه او              در بند قبول باش تا رَد نشوی

 

 

از بی ادبی کسی به جایی نرسید            دُرّیست ادب به هر گدایی نرسید

سر رشته ملک پادشاهی ادب است         تاجی است که جز به پادشاهی نرسید

 

 

درویش برو حق ِ عبادت بگذار            شُکر کرمش در همه ساعت بگذار

ای آنکه توانگری و نعمت داری          شکرانه نعمتش به طاعت بگذار  

 

 

با داده حق اگر تو راضی باشی             از همچو وئی کِی متقاضی باشی    

راضی شو خوش باش که یک هفته دور      مُستقبلی آید که تو ماضی باشی

 

مستقبل :آینده

 ماضی: گذشته (در اینجا یعنی درگذشته ،فوت شده)

 

لينک ثابت

|+|
نوشته شده توسط امیر حسین طلایی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 11:25

با نگاهی به  دفتر چهارم مثنوی مولانا و کتاب اخلاق خوبان استاد انصاریان

 (با دخل ، تصرف و اضافاتی از خودم )

پیش عطاری یکی گل خواره رفت ....

مردی که از کودکی عادت داشت خاک بخورد و این عادت خویش رابه دور از چشم مردم در بزرگسالی نیز ادامه داده بود روزی به مغازه ای رفت تا مقداری قند بخرد . از قضا، وزنه ترازوی فروشنده نه از آهن بود و نه از سنگ بلکه خاک و کلوخ بود .

فروشنده پس از آنکه قند را در کفه ای و وزنه خویش را در کفه ای دیگر گذاشت برای آنکه دو کفه با هم برابر باشند به انتهای مغازه رفت تا وسیله ای برای شکستن قند اضافی بیاورد. مرد چون خود را تنها دید ؛ اندک اندک از گل وزنه را می خورد در حالیکه تلاش می کرد فروشنده متوجه نشود.فروشنده او را می نگریست و از این که از وزنه کاسته می شد بسیار شاد و خوشحال بود ، او به خوبی می دانست آنچه آن مرد می کاست در حقیقت از قند کاسته بود و قند کمتری را به بهای قندی بیشتر به او خواهد فروخت.

فروشنده دغل با خود چنین می گفت : ای خریدار خاک خوار ! تو گمان می بری که من نمی دانم که تو در چه کاری؛ بیچاره در این معامله سود با من است زیرا تو قند داده ای و گل برداشته ای.

با دقت در این داستان به نکاتی می توان دست یافت :

مبنای بسیاری از رفتارهای ما عادتهایی است که داریم که یا در حالت  الگو برداری از فرد دیگری کسب کرده ایم یا بخاطر گذشت زمان ،عملی که انجام آن رضایت ما را به دنبال داشته است به صورت تکرار در زندگی ما  درآمده است  (گر چه پرداختن به این مبحث موقعیت مناسبی را می طلبد ) نگاهی به رفتار و اعمال خویش داشته باشیم تا ببینیم چه اعما لی ، خصوصیاتی به صورت عا دت در ما نمایان است . امیدوارم بتوانیم عادات ناپسند خود را اصلاح کنیم .

 

دنیا نیز شبیه بازار است و ما نیز در کار تجارت ؛ داد و ستد . هر معامله ای از سه حالت بیرون نیست : آنچه را که فرد به دست می آورد به مراتب با ارزش تر از آن است که می دهد ، یا آنچه را از دست می دهد بسیار پر ارزش  و آنچه را که به کف آورده ناچیز و کم بهاست ، یا ارزش هر دو برابر است و هیچ یک بر دیگری برتری ندارد. در معامله ای که در  بازار دنیا انجام می دهیم حالت سومی وجود ندارد زیرا یا با خدا معامله می کنیم  که در این حالت آنچه از دست می رود در حقیقت بسیار اندک و آنچه به دست می آید بسیار ارزشمند تر خواهد بود و یا با شیطان معامله می کنیم که در این حالت هر چه می دهیم افزونتر از چیزی است که به آن می رسیم  

 

 

مثنوی معنوی دفتر چهارم از بیت 625 تا 642

لينک ثابت

|+|
نوشته شده توسط امیر حسین طلایی در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 11:25

میلاد با سعادت حضرت ابا المهدی امام حسن عسکری علیه السلام را به ساحت مقدس

فرزند برومندشان حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان (عج ) و عموم محبان و شیعیان

تبریک میگویم.

سلام بر تو ای ولی خدا

سلام بر تو ای حجت خدا و خالص شده او

سلام بر تو ای پیشوای اهل ایمان و وارث پیامبران .

 

الهی !

جان و اندیشه ام را تسلیم تو می کنم تا وعده شیطان که قسم یاد کرد که بندگانت را

گمراه کند به تحقق نپیوندد و سرور و شادی شکیبایان درگاهت بر قلبم جاری شود ،

مخواه که لحظه ای به خویشم واگذاری که بلغزم ،ذهنم اندیشه هایی را طلب کند که تو نپسندی و قلبم گرفتار وسوسه هایی شود که آمیخته از کبر و ریا باشد پس گا مهایم را

که به سوی تو می آیند بپذیر و جان و روحم را از لغزش های روزگار برهان.

 

 

 

      

 

 

لينک ثابت

|+|
نوشته شده توسط امیر حسین طلایی در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 7:7