|
باریکه باریکه حرف هایم را می تنم چند ده کیلومتر دورتر از شهر آمده ام آشفته که می شوم به دنبال راه نجاتی می گردم به دنبال راه فراری، نمی توانم یک جا بمانم دیگر قدم زدن هم آرامم نمی کند بر پدال گاز فشار می دهم ........ .... با چشمهای زیبایش که هزاران سوال در آن موج می زد با تعجب به من می نگریست ، روبرویش به حالتی قرار گرفتم تا مجبور نشود سرش را بالا بیاورد و به صورتم خیره شود با نگاهش مرا می کاوید آقا از شهر میایی؟ خسته شدی؟ از سوالش تعجب می کنم بیشتر از سنش درک می کرد این را از حرف زدنش و رفتارش می فهمیدم ؛ شکلاتی را از جیبم برایش بیرون آوردم گاهی چند شکلا تی همراهم میگذارم تا شاید برای لحظاتی تلخکامی هایم و تلخی سرنوشت یادم برود . بیا عزیزم این برای تو دختر خوب شکلات را از دستم می گیرد چشمانش برق خاصی می زند "برای خودم نمیخوام دوستم پاش درد میکنه می دمش به اون ....." جیب هایم را می گردم می فهمد شکلا تی دیگر ندارم ؛ همین بسه آقا ببخشید گلم همین یکی رو داشتم راستی چند سالته؟ با دستان کوچکش عدد را نشان میدهد و با زبان شیرینش می گوید 5 سال. زنی آنطرف تر صدایش می زند اسمش را متوجه نمی شوم اما نام او را فرشته کوچولو گذاشته ام . به دنبالش راه می افتم ..... در راه بازگشتم خاطرات در ذهنم مرور می شود آری هنوز عطر انسانیت مشامم را نوازش می دهد آنجا هنوز کرامت و شرافت آدمی لگد مال نشده بود. شب ،شهر من،پیاده رو یکی از خیابانهای شلوغ زنی نشسته با ترازویی جلویش ،همه امیدش این است که کسی بخواهد خود را وزن کند ،دخترش با روسری سفید کهنه و مانتویی مندرس با مشت نحیفش به پای زن می کوبد " گُشنمه یه چی برام بخر " فقط عبور مردم آنطرف تر صدای ترمز ، نگاههای شیطانی ،کلمات نامفهوم ، شکست باورها، زنی دیگر سقوط می کند باز هم فقط عبور مردم همه چیز برای خیلی ها عادی شده ،این آفت عادی شدن ریشه همه باورها و اعتقادات را خورده است جامعه من به سختی نفس می کشد 95 درصدش سالهاست بیمار است، ارزشهای انسانی هم رنگ باخته اند دیگر خبری از مردانگی و جوانمردی هم نیست ایثار و از خودگذشتگی واژه های نامفهومی اند،عجب دردی است این درد بی درد بودن، روابط بر اساس منافع شکل می گیرد و ادامه می یابد گاهی احساس می کنم در میان مردگان راه می روم موجود زنده واکنش نشان می دهد تلاش می کند برای بهتر شدن خوب شدن ؛ نه اینکه دست روی دست می گذارد تا نفس آخر را بکشد .
|


